خرید بک لینک
وقتی اندوه به سرانگشت ماجرا میرسد Memoir یوگا وقتی اقکار و ایده ها از توی سرت بیرون می آیند و پهن می شوند روی زمین زیر پایت یا بر بند واقعیت٬ دیگر حرف چندانی برای نوشتن نمی ماند. حالا من هستم و بی واژه گی. چون اتفاقات دیگر توی سرم نیستند؛ همینجا کنارم نشسته اند و با من می روند و می آیند. دلم میخواست دیروز بلند بلند بگویم که شیوه ابراز احساسات من فقط اشک است. اگر غمگین باشم٬ اگر شاد٬ اگر ناامید٬ اگر هیجان زده٬ اگر ترسیده... در نهایت اشک می ریزم. در سکوت. نکته آخر٬ یوگا بود. تا

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: جمعه 8 آبان 1405 ساعت: 13:15

وقتی اندوه به سرانگشت ماجرا میرسد Memoir در باب مایزنر دارم فکر می‌کنم شاید بهتر باشد اینبار احساس شعف و شادی را بازی کنم، از زیر دوش بیرون می‌آیم، به انعکاس صورتم توی آینه نکاه میکنم، به پهنای صورت لبخند می‌زنم، جفت چشم‌هایم برق می‌زند و می‌گویم: «مامانم داره میاد اینجا. شش ساله که ندیدمش» بعد ناگهان چشمانم بیش از پیش برق می‌زند، کمی خیس می‌شود، بیشتر خیس می‌شود، لبخندم در همان پهنا باقی می‌ماند اما لبانم می‌لرزد و چندبار تکرار میکنم: «شش ساله ندیدمش» حالا صدایم هم می‌لرزد و

برچسب: نویسنده: پرهام نیک‌فر تاريخ: جمعه 8 آبان 1405 ساعت: 13:15

صفحه بندی